پسر 16 ساله عاشق

در خود می نگرم تا ببینم خطا از کجاست......

شعر

اینم شعری ک تو این چند روز تعطیلی حفظ کردم: 

 

بشنو از نی چون حکایت میکند......از جدایی ها شکایت میکند 

 

کز نیستان تا مرا ببریده اند........در نفیرم مرد و زن نالیده اند 

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق......تا بگویم شرح درد اشتیاق 

 

من ب هر جمعیتی نالان شدم......جفت بد حالان و خوشحالان شدم 

 

هر کسیاز ظن خود شد یار من.....از درونم نجست اسرار من 

 

سر من از ناله من دور نیست......لیک چشم و گوش را آن نور نیست 

 

جان زتن و تن ز جان مستور نیست.....لیک آن کس را دید جان دستور نیست 

 

آتش است این بانگ نای و نیست باد......هر ک این آتش ندارد نیست باد 

 

آتش عشق است کاندر نی فتاد.....جوشش عشق است کاندر نی فتاد 

 

همچو نی زهری و تریاقی ک دید.....همچو نی دمساز و مشتاقی ک دید 

 

نی حدیث راه پر خون میکند......قصه های عشق مجنون میکند 

 

محرم این هوش جز بی هوش نیست.....مر زبان را مشتری جز گوش نیست 

 

در غم ما روز های بی گاه شدم.....روزها با سوز ها همراه شد 

 

گر روز ها رفت گو برو باک نیست.....تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست 

 

هر ک جز ماهی ز آبش سیر شد......بی روزی است و روزش دیر شد 

 

در نیابد حال پخته هیچ خام.....پس سخن کوتاه باید والسلام 

 

ادامه دارد.....

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:50 ق.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 4 نظر