X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پسر 16 ساله عاشق

در خود می نگرم تا ببینم خطا از کجاست......

حورا.برای تو عصبانی نیستم.  

خب ببخشید!باشه؟ 

اصلا اشتباه کردم. 

من دوست دارم چرا نمیفهمی؟ 

برگرد حورا...ببین چقدر التماست میکنم......بخدا دلم گرفته 

دنیای غم و غصه توی دل منه. 

حق بهم نمیدی باشه.اما من همیشه گفتم دوست دارم.این تو بودی که همش بحث رو وض میکردی.درسته؟ 

خیله خب.باشه.یه تو سری هم از تو میخورم اما هیچی بهت نمیگم چون که دوست دارم. 

باشه حورا.خواستی دیگه نیا. 

امشب منم میرم جایی....دعا میکنم که توهم یه روزی منو باور کنی. همه میرن مسجد و اینا اما من ....اما من....اما من توی خیابون تنهای تنها با خدا حرف میزنم.میگم خدایا:خیلی من تنهام.....

من خیلی آدم بدبخت و بی چاره ای هستم.خیلی تنها و تو سری خور شدم. 

دیگه نمیدونم چی بگم حورا......دیگه نمیدونم..... 

هر جور میلت کشید.خواستی بیا.خواستی نیا.دیگه بس ناز کشیدم داغون شدم. 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:58 ب.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 0 نظر