X
تبلیغات
زولا

پسر 16 ساله عاشق

در خود می نگرم تا ببینم خطا از کجاست......

عشقم.....کجاییی

بچه ها! 

داستان غم انگیز... 

البته یه داستان غم انگیز از خودم.... 

چند شب پیش از بس که دلم براش تنگ شده بود زار زار گریه کردم.میگم اشکالی نداره من که پسرم بعضی وقتا به خاطر دلتنگی گریه کنم؟نباید از هیکل بزرگم خجالت بکشم؟ 

ها؟ 

آقا خلاصه سر خدا رو بردم.بس گریه کردم چشمام شدن مث کاسه خون که نه دیگ خون!! 

ولی خالی خالی خالی شدم. 

حتی شب که رو تخت خوابیده بودم فکر کردم عشقم پیشمه ولی بعد رفت.شاید توهم زده بودم.فکر کردم خوابیده پیشم.ولی بعد نبود... 

همین دل تنگی لا مصب نذاشت درست درس بخونم.اما امروز میخوام مث قبلا 13 یا 14 ساعت درس بخونم تا منفجر بشم. 

ولی من نزدیکای عید که شد دیگه میرم بهش میگم.البته روم هم نمیشه اما باید بنویسم روی برگه و بدم بش. 

ولی خوشم نمیاد با یه دختر غریبه بدون اطلاع والدینم دوست بشم.اصلا از این کار متنفرم.فقط بش میگم دوسش دارم و بعدش میرم.بش میگم قصدم دوستی نیوده. 

تاریخ ارسال: جمعه 20 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:36 ب.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 0 نظر