X
تبلیغات
رایتل

پسر 16 ساله عاشق

در خود می نگرم تا ببینم خطا از کجاست......

خاطرات دور چند سال قبل...

الان که بعد پنج یا شش سال برگشتم سراغ این وبلاگ خوندن مطالبی که اون موقع نوشتم واقعا برام جالب و البته خجالت آوره...

چقدر با احساس بودم..

واقعا مثل ورق زدن یه دفترچه خاطرات توی یک لحظه هستش

خخخ چقدر بچگانه و احساسی فکر میکـــردم

البته  صادقانه...

امیــدوارم هیچکس اون اشتباهاتی که من توی شانزده سالگی مرتکب شدم رو انجام نده...

گذر زمان چقدر تغیرم داد...چقدر صبورم کرد...چقدر...

فقط میتونم بگم خدایا...سپاس گزارم

بابت همه چیز...و بابت تجاربی که توی این شش سال بدست اوردم

خب من توی این مدت خیلی چیزا فهمیدم،خیلی بلاها سرم اومد...

دید و نگرشم نسبت به زندگی واقعا عوض شد و خیلی چیزا یاد گرفتم


اینجا وبلاگ همان پسر شانزده ساله سابق است که در حال حاضر بیست و یک ساله شده...با کوله باری از تجربیات ریز و درشت

اصلا آدمی را دو عمـــر باید

یکی از برای کسب تجربه،و یکی برای زیستن


شبتون بخیر عزیزانم


تاریخ ارسال: جمعه 10 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 02:08 ق.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 0 نظر

به کدام دلیل منطقی؟

این که بعد سال ها دوباره اومدم سراغ این وبلاگ نمیدونم چه دلیلی داره واقعا...

پنج یا شش سال پیش که مطالب این وبلاگ رو مینوشتم،اصلا فکرشم نمیکردم که بعد ها (ینی الان) دوباره برگردم و مطالبش رو بخونم

و الان که بعد شش سال مطالب سابق رو میخونم اول که خندم میگیره که چقدر بچگونه فکر میکردم...

دوم اینکه دلم واسه ی اون روزای خودم میسوزه...چقدر بچه و ساده بودم....هعیییی!



تاریخ ارسال: چهارشنبه 8 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 11:51 ب.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 2 نظر

بعد مدت ها...بعد سال ها

و اما چه زود گذشت...

پسر ۱۶ ساله دیروز...پسر ۲۲ ساله ی امروز است

پسری که دیگر نه عاشق است و نه دانش آموزی ناتوان...پسری که حالا سه چهار سالی از دوران دانشجویی اش میگذرد و به افکار و نوشته ها و احساسات دیروزش میخندد

برایش از سن شانزده سالگی درسی بزرگ به یادگار مانده:

امروزه هیچکس لیاقت صداقت و عشق پاک را ندارد

درست و غلطش کاملا واضح است نیازی به توضیح جنابتان نیست...


این وبلاگ بعد از قریب ۶ سال تکانی به خود داد با همان نویسنده ۱۶ ساله ی کوچک دیروز...

اما با عقاید کاملا متفاوت....

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 04:02 ب.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 1 نظر

سلام خودم!

سلام آقا فرشاد!

چ میئونم سلام تنهایی....سلام به خودم و خودم...

ببین خودم!تو تنهایی....تو هیشکی رو نداری....یادته؟چی؟آره پس یادته....خوبه.

دیدی بی گناه متهم شدی....ای خدا آخه چرا؟

دیگه اصلا کاری با خدا ندارم.نماز هم دیگه نمیخونم.دست هم به قرآنش نمیذارم.

خدا خوب بود.خیلی خوب.اما دیگه برا همیشه از خاطرم رفت.

چرا.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


مگه خدا چیکارم کرده بود؟

هیچی...الکی گفت بیا با پاکی از من بخواه...هر چی که دلت میخواد...بهت میدم...

با پاکی رفتم....عشقمو خواستم.....کاری که نکرد هیچ!جلو پدر مادرم خودم و اون رسوای رسوا شدم.


عجب.!!

خدایا با من بازی کردی نه؟

باشه.

باشه خدا................باش

تاریخ ارسال: یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:18 ب.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 9 نظر

سلام 

بعد از یه مدتی عذاب و تنهایی اومدم. 

بازم شاگرد اول مدرسم شدم. 

اما.... 

اما دیگه داغون داغونم. 

برای کی دارم مینویسم؟ 

فعلا..... 

تاریخ ارسال: شنبه 8 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:42 ب.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 1 نظر

سلام رضا رمز جدید CRVi3pSVfK

تاریخ ارسال: یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 04:03 ب.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 1 نظر

. . . ندارمت . . .

این سکوت و این هوا و این اتاق

شب به شب بخاطرم میاردت

تو این خونه هنوزم یه نفر

نمیخواد باور کنه ندارت

نمیخواد باور کنه تو این اتاق

دیگه ما باهم نفس نمی کشیم

زیر لب یه عمره میگه با خودش

ما که از هم دیگه دست نمیکشیم

به هوای روز برگشتنه تو

سر راهی نشونه میکشه

با تمام جاده های رو زمین

رد پاتو سمت خونه می کشه

من دارم هر روزم و بدون تو

با تب یه خاطره سر میکنم

با خودم بجای تو حرف میزنم

خودم و جای تو باور میکنم

توی این خونه به غیر از تو کسی

دلش و با من یکی نمیکنه

من یه دیوونم که جز خیال تو

کسی با من زندگی نمیکنه

تو سکوت بی هوای این اتاق

شب به شب بخاطرم میارمت

خودمم باور نمیکنم ولی

دیگه بـــاورم شــــده نــدارمـت

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 09:32 ق.ظ | نویسنده: F | چاپ مطلب 4 نظر
   1      2     3     4     5      ...      24   >> صفحات وبلاگ